تبليغاتX
زلفا


زلفا

...عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

گفتم دارم متحول می شم.اما این دلیل نمی شه که روحیه طنزمو از دست بدم.

.

.

.

* منتظر تاکسی بودم.یکی نگه داشت.

گفت :"hommat "می رم.

من: کجا؟

گفت:hommat.

من:آهان....بزرگراه هٍمّت منظورش بود.چه لهجه غریبی!

* یکی از همکارها داشت از در می رفت بیرون .کاپشنش گیر کرد به دستگیره در.و جررررررررر.همه یدفعه ساکت شدن از صدای پاره شدنش.ولی به احترام حضور تنها خانوم جمع یعنی من!کسی چیزی نگفت.داشتم از خنده می ترکیدم! البته دلم سوخت براش.کاپشنش نابود شد!

* رفتم آرایشگاه.صاحبش به یکی از مشتریها گفت : صبر کن برم "سوفین" رو درست کنم.

سوفین چیه؟فکر کردم..شاید ابزار تخصصیه کارشونه.

بله ابزار تخصصی بود."سیفون" توالت منظورش بود!

*اینم حس میهن پرستی یه ایرانی  که توی ترجمه فیلم  بکار برده.

من که خیلی خوشم بود گرچه بی ادبیه.ولی چسبید!

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/13ساعت 14:29 توسط زلفا| |

 

دیشب این بیت رو نوشتم به یاد:

بی ربط  صبور و منطقی  که از پرچونگی های من  خسته نشد و همیشه گوش شنوایی داشت.و حرفهاش بد جوری روی من موثره.

مامانگار مهربون که نمی دونم برام مثل یک مادره یا یک دوست.آغوشش همیشه برام باز بود،از وقتی وبلاگ نویسی رو شروع کردم.انگار دقیقا می دونه من چی باید بشنوم.همون حرفها رو بهم می گه.

خانم اردیبهشتی،خواهری که قلبی از الماس داره،شفاف اما مستحکم که نمی شکنه،و تجربه هاش برام شیرینه.

 

 

دارم پوست می ندازم.پوست قدیمیم دیگه به دردم نمی خوره.

اما سفت چسبیده بهم و کنده شدنش درد داره.باید آروم آروم و تدریجی از خودم جدا کنمش.مثل یه خزنده.دیگه تو پوسته قبلیم جا نمی شم و نمی تونم نفس بکشم.

می خوام زندگی رو مزه  مزه کنم.هم تلخی و هم شیرینیش رو.با طمانینه.با دقت.درکش کنم.حسش کنم.قبلا هم حسش کرده بودم،اما این بار خیلی فرق داده.چشم سرم،چشم دلم داره همه چیز رو نوع دیگه ای می بینه.

می خوام زنجیرهایی که خودم به دست و پام بستم باز کنم.یواش یواش ،می دونم با زور و فشار نمی شه.

باید صبر کنم.

دیشب با خودم خلوت کردم،جمله هایی که شنیدنشون مثل گازانبر قلبم رو فشار می ده و نفسم رو می گیره به خودم گفتم.سعی کردم بپذیرمشون.من اینم،خودم رو قبول می کنم.

و یک دفعه دیدم ساعت از ۱ گذشته و من غرق در خودم هستم!

دیشب خدا ،کنارم ،روی تختم نشست و  دست نوازش کشید روی سرم.

دیشب،خلوتی داشتم با خودم....

 

 

* آقا محمد جان :مسلما دوست داشتن از عشق برتر و بهتره.عشق تند و تیز و ناگهانی میاد و آدم رو آزار میده.اما دوست داشتن تدریجیه.توی وجود آدم ریشه می کنه ،جا می گیره.بیا برای آرامش روح دکتر شریعتی دعا کنیم که این حقیقت رو  به یادمون آورد.

ضمنا خب تو ناامید بودی،فکر کردم درس نمی خونی.خوشحال شدم کلی.آفرین

* بازی آرزوهای عزیز ،من پایتخت نشین هستم.

بخاطر سرعت کم نت ایمیلم رو باز نمیکنم زیاد.کاری داشتی پیغام خصوصی بذار.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/10/13ساعت 8:20 توسط زلفا| |

 

 رمز دار.برای یک نفر.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/10/11ساعت 15:25 توسط زلفا| |

فکر می کنم تا الان  تا حد زیادی منو شناختید.چون شخصیت واقعیم حدود ۹۵٪ شبیه همین شخصیت مجازیه.

من در مورد خودم خیلی وسواسی هستم.و همینطور در مورد ارتباطم با خدا.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/10/11ساعت 7:50 توسط زلفا| |

خدايا، هر خوي ناپسند مرا پسنديده، و هر عيب مرا كه موجب سرزنش من است نيكو گردان، و هر فضيلت كامل نگشته‌ي مرا به كمال رسان.
خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و كينه‌ي دشمنان مرا به مهر مبدّل كن، و رشك ستمكاران را به محبت، و بدگماني بندگان شايسته را در حقِ من به اطمينان، و دشمني نزديكان را به دوستي، و پيوند گسستنِ خويشان را به پيوستن، و روي بر تافتنِ نزديكان را به ياريگري، و دوستي دوستانِ دروغين را به عشق خالصانه، و ناسازگاري رفيقان را به معاشرت نيك، و تلخيِ ترس از ستمگران را به شيرينيِ ايمن ماندن از ستم ايشان تبدیل کن.
خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا در برابر آن كس كه بر من ستم مي‌كند، توانايي ده، و در مقابل آن كس كه با من به ستيز برخاسته، زبانِ گويا بخش، و بر آن كه با من دشمني مي‌ورزد، پيروزي ده، و در برابر آن كس كه مرا مي‌فريبد، چاره سازي عنايت كن، و در برابر آن كس كه مرا زبونِ خود میخواهد، نيرومند گردان. توانم ده كه دروغ آن كس را كه بر من عيب مي‌گيرد، آشكار كنم، و از دستِ آن كس كه در پي آزار من است، رهايي يابم، و توفيقم ده تا از كسي فرمانبري كنم كه مرا به راه راست مي‌برد، و در پيِ كسي روم كه مرا به جادّه‌ي خير و صلاح مي‌كشد.

آمین

نوشته شده در شنبه 1390/10/10ساعت 9:0 توسط زلفا| |

حرف تازه ای نیست جز معلق بودن بین احساسات متفاوت.

برای پدر دعا کنید.بد حاله و ما هم حیرون که چکار کنیم.دیدن رنج عزیز خیلی سخته.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/08ساعت 23:16 توسط زلفا| |

چند وقت پیش که اون هواپیمای اجنبی توسط نیروهامون شکار شد و خلاصه خبرش همه جا پخش شد،یه سمس راجع بهش اومد.داشتم برای همکارم می خوندمش وقتی تموم شد با تعجب نگاهم کرد و پرسیدکدوم هواپیما.!!!براش یه مقدار توضیح دادم.بازم متعجب نگاهم کرد.فهمیدم نه بابا،ازهفت دولت آزاده.کلا حتی اسم این هواپیما هم به گوشش نخورده!!

یاد همکارهای درمانگاهم افتادم.زمانی که بی نظیر بوتو ترور شد،من خیلی متاثر شدم.فردا صبحش رفتم پیششون و گفتم بچه ها شنیدید بی نظیر بوتو ترور شد؟سه تایی گفتن:چی؟!!

حتی نپرسیدن کی،پرسیدن چی!اینقدر پرت بودن از این مساله که نمی دونستن بی نظیر شخص،شی،یا مکان هست!

من فکر می کنم آدمها باید اطلاعات کلی و سطحی از وقایع دور و برشون داشته باشن.وگرنه ممکن نیست که همه ما سیاستمدار،اقتصاددان،دانشمند،ورزشکار و ... باشیم.اما بالاخره باید بدونیم تو چه جامعه ای زندگی می کنیم.مردم ما چا کار دارن می کنن.چه عکس العمالهایی نشون می دن.یه کم از اوضاع ثی یا ثی کشورمون خبر داشته باشیم.و یه نشونی از زنده بون،نه مرده متحرک بودن داشته باشیم.

البته این مطلع بودن یه جنبه دیگه هم داره.این که می تونیم با افراد مختلف،با علایق مختلف ارتباط برقرار کنیم.چون خود من تو ارتباطها مخصوصا توی شروعشون همیشه دنبال نقاط مشترک می گردم.اینکه یه موضوعی پیدا کم که با طرف مقابل تو اون مقوله نقطه مشترکی پیدا کنم و از این طریق به هم نزدیک بشیم.و این مسلمابه این معنی نیست که دو نفر عینا مثل هم باشن.تفاوتها و تضادها هم لازم و غیر قابل انکار هستن.

اما مساله دوم که نمی دونم ازش خبر دارید یا نه:دیشب توی اخبار یه برنامه تلویزیونی توی کشور هلند رو نشون داد که تو برنامه ۲ نفر گوشت بدن همدیگه رو سرخ کردن و خوردن.واقعا زبانم قاصره .فکر کنید فرضا با دوستتون نشستید،گل می گید گل می شنوید.بعد چاقو در میارید و یه جایی از بدنش که البته به زیباییش لطمه نزنه انتخاب می کنید! میبریدش.اونم نشسته و تکون نمی خوره!!! سرخ می کنید و می خورید.بعد نظر می دید که گوشتت سفته،ناپزه،شیرینه یا کلا دوست ندارمش.رژیم غذاییت رو تغییر بده.و با ادامه دوستی تون،دوست عزیزتون در نهایت تموم می شه!!!چه جوری می شه این کار رو تفسیر و توجیه کرد.چقدر آدمها از فطرتشون و اینکه آدم باشند دور شدن.

اما خوشحال شدم که حالمون به صورت خانوادگی بهم خورد.چون نشون می ده هنوز آدمیم!

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/07ساعت 7:46 توسط زلفا| |

بچه ها چند تا سوال درباره جعبه لایتنر دارم.کسی می تونه کمک کنه؟
نوشته شده در سه شنبه 1390/10/06ساعت 15:20 توسط زلفا| |

توی زمان طرح رسم این بود که هر کس طرحش تموم می شد،همکارها براش هدیه می گرفتن و جشن و خنده و آخرش هم گریه و زاری و این حرفها.

روز آخر طرحم منم هدیه گرفتم.یه میوه خوری استیل ضد خش  خیلی خشگل ،ولی به ابعاد یه دیش ماح واره! اونقدر بزرگ بود که خود فروشنده ش هم کیسه اندازه ش نداشت و وقتی بهم دادنش نصفش از کیسه برون بود!منم عزا گرفته بودم که چه جوری بیارمش تهران.

من حومه ورامین بودم و اونروز می خاستم برم ورامین برای کارهای اداریم.این بود که با دوستم شیرین اومدیم بیرون که من ماشین بگیرم.اولین ماشینی که اومد یه پیکان سفید بود.عجله داشتم که همون روز مراحل اداری تموم بشه و دیگه نرم ورامین.مقصد رو گفتم و بی اعتنا به جملات شیرین که می گفت :این نه.این نه.سوار نشو.. سوار شدم.غافل از اینکه شیرین بومی اونجا بود و شرایط رو بیشتر درک می کرد.

نشستم توی ماشین.راننده یه آقای جوانی بود که با یوزارسیف رقابت داشت!تقریبا تا پلک زیرین ریش روییده بود و ۲ تا چشم از کل صورتش معلوم بود!

ایشون! :کجا تشریف می برید؟

من:شبکه بهداشت.

چند لحظه بعد(دقت کنید لحظه،نه دقیقه!) :کجا می رید؟

من :شبکه بهداشت.

دوباره:اگه جای دیگه های می رید می برمتون.

من:ممنون.شبکه جلسه دارم.

یدفعه دیدم یه کارت از جیبش در آورد . به سمتم گرفت.دیدم زیارت عاشوراست.

راننده: من آقا محمد هستم! اینم شماره مه.هر وقت خواستید زنگ بزنید میام دنبالتون.ساعت ۲ می رم مسجد نماز.اگه زنگ بزنید گوشیم رو سایلنته .ولی ویبره می زنه من وسط نماز می فهمم شمائید می شنوم ،میام دنبالتون.

من:(ظاهرم)

     (درونم!)

کرایه شو دادم.لامروت نگفت نده.بیشترم گرفت که من حرصم در اومد.

و تا شب همینطور می خندیدم.به اعتماد به نفش ایشون و اشتهای صافشون و زیارت عاشوراشون  و خیلی چیزای دیگه...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05ساعت 9:25 توسط زلفا| |

دیشب حدود ساعت ۷ و نیم رسیدم خونه.در رو که باز کردم،یه دفعه همه با هم شروع کردن به خوندن تولدت مبارک معروف.اصلا انتظار نداشتم.خیلی چسبید.کلی متعجب شدم چطور اینقدر هماهنگ می خوندن!

سر شام که بودیم مادر گفت:امروز اینقدر کار داشتم که نرسیدم کیک بخرم.خواهرم با بی تجربگی خاصی در ادامه حرف مادر گفت: آره.فهمیدم که حتما کیک تو یخچاله.بعد از شام رفتم تو یخچال دیدم بعله .کیک آنجا آرمیده.

به روم نیاوردم و رفتم دراز کشیدم.بعد دیدم همه به تکاپو افتادم و صدای پیش دستی و چنگال و اینها میاد.خیلی کیف داره بعضی وقتها آدم خودشو بزنه به اون راه.تا مامان صدام کرد که :بیا فیلم ببین.منم خنده م گرفته بود.ولی رفتم و دیدم واییییییی چه کیکی.چون کیک از کادو بیشتر برام ارزش داره.خلاصه جای شما خالی هی خوردیم و خوردیم تا دیگر نتوانستیم بخوریم .اشباع گشته بودیم.مصلحت دیدیم به زاویه اتاق خزیده ،کمی آرام بگیریم.درس هم نخواندیم!

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/04ساعت 7:42 توسط زلفا| |

Design By : Night Melody